پدر بزرگوار بنده که خداوند بر عمرش افزوده و مرا بر خدمتگزاری ایشان و مادر مهربانم توفیق عنایت فرماید ، کلاس پنجم قدیم را گذرانده و از نعمت علم تا حدودی بهره مند می باشد . از امثال و حکم گذشته گان مطالب بسیاری می داند که بی تردید بنده استفاده ها از دانسته های ایشان برده ام . آنچه در ادامه می خوانید یکی از صدها آموزه ای است که من از ایشان شنیده ام .  

     آورده اند که پادشاهی را فرزندی خردسال بود که وقتی به سنّ تحصیل رسید او را به مکتب خانه فرستاد که تحصیل علم کند و بر کمالات دسترسی یابد که روزی بر مسند پادشاهی به جای پدر تکیه زند .

     فرزند روزها و هفته هائی چند هر روز به مکتب خانه رفت ولی تغییری در معلومات علمی و عملی وی ظاهر نشد و هر سؤالی که پادشاه از وی می پرسید ناتوان از پاسخگوئی می نمود .

     تا آنکه پادشاه به خشم آمده و دستور به حضور رسیدن استاد مکتب خانه را صادر و مأموران در اندک زمان وی را به حضور پادشاه شرفیاب نمودند .

     پادشاه با ناراحتی و اعتراض مطلب به سمع استاد رساند که چرا پادشاه زاده از وقتی که به خدمت می رسد چیزی بر علم و کمالات وی افزون نمی گردد ؟

     استاد در جواب اظهار داشت که قبله ی عالم به سلامت باد اگر جواب این معمّا طالب هستید می بایست قدم رنجه نموده و مکتب خانه را به حضور خود منوّر نمائید .

     درباریان روز و ساعتی را معیّن کرده و شاه به همراه بزرگان در مکتب خانه حاضر و از استاد جواب طلب نمود .

     استاد پادشاه را به کلاس درس همی برد و شاگردان را جهت استراحت به حیاط مکتب خانه فرستاد ، و در حضور پادشاه برگ کاغذ نازکی زیر تشکچه ی یکی از شاگردان زرنگ کلاس که دهقان زاده ای بود قرار داد و زیر تشکچه ی فرزند پادشاه چندین عدد آجر چیده و تشکچه را روی آن پهن کرد .

     آنگاه دانش آموزان را به کلاس فراخواند . همه در سر جای خود در حضور استاد و پادشاه نشستند ، دهقان زاده حرکات غیر معمول از خود بروز داد که بعد از چندین مرتبه تذکّر استاد عرض کرد که : ای استاد گویا تغییری در تشکچه ی من ایجاد شده به طوری که این جا همان جای سابق من نیست .

     استاد وی را به آرامش امر کرد و از سایر شاگردان پرسید که آیا کس دیگری همچون وی احساس تغییر می کند ؟ که همگی بالجمله جواب منفی دادند . استاد بخصوص از فرزند پادشاه پرسید : آیا سلطان زاده احساسی چون احساس آن دانش آموز دارد ؟ که پسر پادشاه جوابش منفی بود و در حالی که لبخند بر دهان و سُرور بر چهره داشت گفت که : نه هیچ تغییری نیست و جای ما بسیار هم راحت است !

     استاد رو به پادشاه کرد و عرضه داشت که قبله ی عالم به سلامت درس همان درس ، کلاس همان کلاس است ولی او که یک برگ کاغذ را زیر تشکچه اش می داند بسیار متفاوت است با او که یک وجب آجر چیده شده زیرش را نمی داند ! و بر این حقیر تقصیری متوجّه نیست .