یکی از ائمّه ی جماعات همیشه از نوکرهای خود این شکایت را داشت که آنها مطابق فرمایش او عمل نمی کنند و در هر کار ، از فرمایش او تعدّی می کنند . او آرزوی نوکری داشت که بی فرمان او دست به هیچ چیز نزند ، تا روزی به این آرزو رسید و نوکری برایش پیدا شد با همان وصف که دلش می خواست .

     آقا خیلی خُرسند شد ، روز اوّل که خواست به مسجد برود به او فرمود : سجّاده را ببر مسجد و در محراب پَهن کن . او برد و پهن کرد . بعد از نماز که به منزل برگشت از نوکرش پرسید که سجّاده را آوردی ؟ گفت : نه نفرموده بودید !

گفت : عجب ! برو ببین آن را نبرده باشند . رفت و برگشت گفت : خیر آقا نبرده بودند .

گفت : چرا آن را نیاوردی ؟ گفت : شما نفرموده بودید بیاور .

گفت : زود برو و بیاور .

زود رفت و برگشت گفت : برده بودند ! .

( منبع : کتاب « الکلام ُ یجرّ الکلام » به قلم آیت الله حاج سیّد احمد زنجانی رحمه الله جلد 1 صفحه 34 )