استاد قرائتی حفظه الله در خاطراتشان می فرمایند : « می خواستم ازدواج کنم ، ولی پدرم می گفت : هر موقع درسِ خارج رفتی زن بگیر . دیدم به هیچ صورت قانع نمی شود ، اثاثیه را از قم برداشتم و به کاشان نزد پدرم آمدم . او گفت : چرا آمدی ؟ گفتم : درس نمی خوانم ! شما حاضر نمی شوی من ازدواج کنم .

     خلاصه هر چه به خیال خویش مرا نصیحت کرد اثر نگذاشت . بعضی از آقایان را دید که مرا برای درس خواندن نصیحت کنند ، من هم بعضی دیگر را دیدم که او را برایِ موافقت به ازدواج من نصیحت کنند .

     تا این که یک روز به پدرم گفتم : یا به من بگو ایمانت مثل یوسف است ، یا بگو گناه کنم ، یا بگو ازدواج کنم .

سر انجام موفّق شدم .

( منبع : چه بگوییم . محمّد رحمتی شهرضا ص 358 )